سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )

89

تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )

سلمان فارسى گفت : كردى نكردى يعنى آنچه خواستيد كرديد ! و پس‌گردنى خورد . ( 1 ) ابو سفيان بن حرب به على ( ع ) گفت : دستت را بده تا با تو بيعت كنم و اگر بخواهى مدينه را از سواره و پياده پر مىكنم . وانگهى بنى هاشم تا شش ماه از بيعت با ابو بكر خوددارى كردند ، بنابراين ، اجماع كجا بود ؟ علاوه بر همهء اينها وقتى كه أبو بكر زمام امر را به دست گرفت و حمد و ثناى خدا را به جاى آورد سپس گفت : من سرپرست شما شدم در حالى كه بهتر از شما نبودم « 1 » ، چگونه مفضول ( كم فضيلت ) بر فاضل ( با فضيلت ) پيشى مىگيرد ؟ ! و چون عمر زمام امور را به دست گرفت ، گفت : دوست داشتم كه مويى در سينهء أبو بكر بودم ، و پس از آن مىگفت : بيعت با ابو بكر حادثه‌اى بود كه اتفاق افتاد خداوند اين امّت را از شرّ آن نگهدارد ! اگر كس ديگرى دوباره چنين كارى كرد او را بكشيد ، وانگهى عمر اسيرانى را كه خالد بن وليد در روزگار أبو بكر به اسارت گرفته بود همه را بازگرداند ؛ خالد كه با زن مالك بن نويره ازدواج كرده بود ، عمر آن زن را پس از آن كه از خالد بچه‌دار شده بود بازگرداند ، علاوه بر اين ، عمر صهيب يعنى همان عبد النّمر بن قاسط را به سرپرستى اصحاب رسول خدا ( ص ) گمارد و همهء اينها تناقض دارد و نادرست است . ( 2 ) راجع به عبد الرحمن بن عوف ، بگو ببينم وقتى كه عثمان را به خلافت برگزيد آيا در آن موقع او را به خوبى مىشناخت ؟ گفتم : نه . گفت : عبد الرّحمن بن عوف بعد از آن ، مىگفت : دوست نداشتم زنده بمانم تا عثمان به من بگويد : اى منافق ! بنابراين شناخت عثمان از عبد الرّحمن موقعى كه به او نسبت نفاق و دورويى را مىداد همانند شناخت عثمان از او در وقتى كه او را به خلافت تعيين كرد ، بود ! ( 3 ) از عايشه ، بگو ببينم وقتى كه در يوم الدّار مردم را بر عثمان مىشوراند و مىگفت : « اقتلوا نعثلا قتله اللّه فقد كفر » نعثل « 2 » را بكشيد كه خدا او را بكشد ! او كافر شده است . و چون على ( ع ) به خلافت رسيد ، عايشه گفت : دوست داشتم كه آسمان بر زمين فرود مىآمد ! ! سپس

--> ( 1 ) در سيرهء ابن هشام ج 4 ص 311 آمده است « . . . و علىّ فيكم » من بهترين شما نيستم و على در ميان شماست - م . ( 2 ) نعثل ، اسم يك يهودى بود ، ريش و قيافهء عثمان به او شباهت بسيار داشت و عايشه براى توهين به عثمان وى را نعثل مىگفت : ( خلافت و ولايت ، ص 281 ) - م .